و من هرچه تلاش کردم نتواستم آنطور که باید از کوهستان و حال خوبش بنویسم. فقط میتوانم خیره شوم به این عکس و به یاد هوای مهآلود و نازنینش نفس عمیق بکشم؛ به یاد تمام خاطرات خوبی که حالا روی صورتم یک لبخند شده...
پینوشت: اگر بلایای زمینی و آسمانی نازل نشود و این گلودرد نیمهجان بالا نگیرد پنجشنبه سری به تهران و انقلاب و آن حوالی میزنم. ببینم میتوانید صبح یا عصر (نهایتا تا ۲) مرا از تنهایی در بیاورید یا نه؟ :))
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
وقتی از حوزهٔ کنکور خارج شدم در عین دلهره زندگی بهم لبخند میزد. حالم خوب بود و مدام از خودم میپرسیدم: «اوه دختر! واقعا تمام شد؟ کابوس کنکورسراسری۹۶ تمام شد؟» و این «از خودپu200dُرسی» تا چند روز ادامه داشت. هیچ باورم نمیشد کابوس کنکور و کتابهای تست و قلمچی به پایان رسیده، هیچ باورم نمیشد که خلاص شدم از همهٔ فشارهایی که تا آن روز موجبات درماندگی روحم را فراهم کردهبود. و همزمان با این حسِ رهایی، دلهرهٔ عجیبی به جانم افتاد و دلیلش چیزی نبود جز نتیجه. تا قبل از آزمون من به نتیجه فکر میکردم اما بعد از آن به عمق فاجعهاش پی بردم!
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
مثل زخمی که سمباده بکشند رویش، اعصابم درد میکند! درمان آدمی که اعصابش درد میکند چیست؟
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
کاری به کار دنیا نداشتم. همهاش پی زندگی خودم بودم؛ پی دودوتا چهارتای دانش آموزی. اصلا به من چه که دنیا داشت به هم میریخت یا نه؟ به من چه که حسن یوسف مامان روزی چند لیوان آب میخواست؟ من فقط یک دانش آموز دبیرستانی لاغرو بودم که صبحها به مدرسه میرفتم و ظهرها با شانههایی خسته از سنگینی کولهپشتی به خانه برمیگشتم.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
نشستهام توی مترو، ارم سبز، و دارم به حرفهای بیست و دو فکر میکنم. و به زندگی دستفروشهای مترو...
این هم یادگاری حریربانو در باغ کتاب:
اینجا را باید با شما آمد؛ با بلاگرهای دوست داشتنی. الان دلم خواست یکی از شما اینجا بود نه... بگذریم :)
#جریان_شما_ در_زندگی_من
(موقت)
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
گفت: «بخر دیگه» و سرش رو گذاشت رو کیفم. میشنیدم که یه دختری از اون سمت به دوستش گفت: «من جای این دختره بودم مینداختمش اون ور. به بچه نباید رو داد.» داشت چرند میگفت. دستم رو گذاشتم رو کلاه دخترکوچولویی که پیشم بود و گفتم: «خب عزیزدلم پول نقد همراهم نیست. فقط دو تومن دارم. اگه یکیش رو میدی میخرم. وگرنه نمیتونم.» سرش رو از رو کیفم برداشت و گفت: «نه دیگه سه تا پنج تومنه. ببین اگه بخوای سه تا بخری میشه شیش تومن ولی من دارم میدم پنج تومن. ببین چه ارزون میشه. بخر دیگه خب؟ باشه؟» داشت با ناز و ادای دخترونه حرف میزد. دل من هم داشت برای این دلیل و منطق آوردنش غنچ میرفت. گفتم: «سه تا زیاده. منم فقط کارت همراهمه. تو هم که کارتخوان نداری کوچولو. همون یه دونه رو بدی میخرم.» لجباز بود. گفت: «نه همون سه تا.» به توافق نرسیدیم. داشت میرفت. گفتم: «باهم عکس بگیریم؟» گفت: «نه باید اینا رو بفروشم. بعدا ازم سه تا بخر خب؟» با خنده گفتم: «باشه.» رفت. ولی چند دقیقهٔ بعد اومد پیشم و با لبهای خندون گفت: «ببین این خانومه(یکی دیگه از دستفروشها) کارتخون داره.» با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: «باشه! اگه ازت چسبزخم بخرم باهام عکس میگیری؟» میخواستم یادگاری ازش داشته باشم. همین! با ذوق سرش رو بالا و پایین کرد و گفت: «آره آره.» ذوق کردنش رو دوست داشتم...
بهش میخورد ۵ ساله باشه. کارت رو کشیدم و سه تا
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
یعنی الان چند نفر توی دنیا در اتوبوس به مقصد خانهشان نشستهاند و هدفون روی گوششان هست و از بین آهنگهای عجیب و غریب موبایلشان ناگهان «آمدهام...آمدم ای شاه...پناهم بده» پخش شده و بغض کردهاند و چشمانشان شده دو کاسهٔ آب و دارند هلاک میشوند از دلتنگی؟
(موقت)
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
مرا در این پست دختربچهای 6 ساله فرض کنید؛ دختربچهای 6 ساله که با لجاجت، چشمهای قهوهایش را دوخته توی چشمهایتان و از همهتان عیدی می خواهد. از همه! :|
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی